خدایا... ہِیچ بنده اے را اونقدر تنہِا نڪن ڪہِ بہِ ہِر بے سروپایے بگہِ عشقم..
کد Ùx90کج شدÙx8eÙx86Ùx90 تÙx8eصآÙx88Ûx8cر
کداÙx87Ùx86Ú¯ براÛx8c Ùx88بÙx84اگ
-->-->--> کدÙx87اÛx8c جاÙx88ا اسکرÛx8cپت
Ùx83د Ùx85Ùx88سÙx8aÙx82Ùx8a براÙx8a Ùx88بÙx84اگ
زنی، فال مرا می دید و می گفت:
- زنی، آرام و خوابت را ربوده ست!
به نقش قهوه می بینم که، دیری ست
چراغ افروز رؤیای تو بوده ست!
رخش زیباست، بالایش بلند است
نگاهی سخت افسونکار دارد
تو را سرگشته می خواهد همه عمر
وزین سرگشتگان بسیار دارد!
فریبش را مخور! خوش خط و خالی ست
ازو تا پای رفتن هست، بگریز!
به گیسوی بلاریزش میاویز!
ز لبخند بلاخیزش بپرهیز!
سرت را گرم می دارد به امّید
دلت را نرم می سازد به نیرنگ
مدامت می دواند، تشنه، بی تاب
وفا دور است ازو، فرسنگ فرسنگ.
به او گفتم:
- مرا از ره مگردان!
که هیچت نقش مهری در جبین نیست!
اگر هم راست می گویی، مرا عشق،
چنین فرماید و راهی جز این نیست
((فریدون مشیری))
برچسب: فال,
نویسنده: مجید